مینی بوس

شباهت دارم این شبها به مینی بوس سالی سرد

که مرده پشت فرمانش کسی مثل سوالی سرد

 

پرستوهای دنیا در درون جعبه اش حبسند

بهاری را نمی رویند در تکرار بالی سرد

 

تمام صندلی های زمین را در خودش دارد

تمام مقصدش این است : جنگی با زوالی سرد

 

یکی از صندلی هایش معلم می شود اما

خودش را می کند گم در فراسوی مثالی سرد

 

تمام شب دلم دنبال آن گمگشته می گردد

کسی هرگز نمی یابم مگر مشق خیالی سرد

***

بگو در ایستگاه چندم دنیا نشستی تا

بچرخانم زمین را سوی تو دور از ملالی سرد !؟

 

 
جلیل آهنگرنژاد

/ 28 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معراحی

جلیل عزیز سلام چه بهانه ی خوبی شد آن مقاله ی ارزشمند که همدیگر را پیدا کنیم در مورد رسا هم به قول معروف هر کسی را بهر کاری ساختند ... و به قول میرزاده عشقی خلقت من از ازل یک وصله ی نا جور بود... خیلی خوشحال شدم باز هم منتظرت می مانم و این وب نوشته ات را لینک می کنم

معراحی

با ( خوکها ... ) به روزم اگر قدم رنجه کنی ضمنا پیشاپیش سال نو مبارک

هدی نخجیری

سلام شعر زیبایی بود و حس واقعا سردی داشت با یه شعر بهاری به روزم شاد باشی

جهانگیردشتی زاده

دوست عزیزسلام من کمتراهل نقدمیباشم شاید یک شاعر وحشی بی دروپیکر..وشاید هیچ چیز دیگر که اگراین باشد مراکفایت می کند ولی حیف... شعرهایت راخواندمو...چه میشود گفت معانی درون هیچ وقت ویا اجرایی برای بازگفتن نداشته اند بی دلیل حرص می زنیم همین دانستن کافیست همین دردو... شمارادعوت می کنم سپاسگزارم

نسرین هاشمی فر

[گل][گل][گل]

مریم

پژواک صدای مرا می شنوی؟ من در بلندی های زاگرس تو را فریاد می زنم. سلام شعرت شدیدا تاثیرگذاشت.آنقدرکه خود را مخاطب آن احساس کردم.

رحمانی

انگار روز آخر پرندگان است شعر یبایی است و به خوبی احساسش منتقل می شود. در پناه حق