روز آخر پرندگان
از کتاب طعم روزهای نیامده:
پا به پای این همه کفش ( کلاش )
می روم
سیّد و بوسه و انگشت
بر تنبور جاری می شوند
جاری می شوم جاااری می شوم جاااااری می شوم
[ صدا]
:« مرگ حَقَن! مرگ حقَن ...»
انگار روز آخر پرندگان است
چیزی پرستو پرستو به پایان می رسد
صدای بال بالش را نمی شنوی؟!
بال می زند باال می زنم باااال می زنی
این آسمان چه طعم تماشایی دارد!
حق چه دیدنی است!
« حق حقن حق حقن حق حقن حق حقن ...»
[ این کوه
سیّد نیست
اما تا نام « دالاهو» را می شنود،
چقدر«هوهو» می کند!]
این هم یه شعر آزاد !!
با همین شلوار کٌردی و
کمی زاگرس
امسال
چند باران به نام تو باریدهاست ؟!
از چند کوچهی بن بست
بوی کفش هایت میآید ؟!
با همین شلوار کردی و
کمی زاگرس
در حافظهی چند پرنده
پر پر می زنی !؟
در برف کدام مرز سیم خاردار
در زیر جیب چپ پیراهنت
هنوز بوی « هناره » میآید ؟!
با همین شلوار کردی و
کمی زاگرس
کدام اکسیژن و حلبچه و انفال
ترا در آنتن های دنیا قسمت کرده است ؟!
ازکتاب :طعم روزهای نیامده
بعد از آن سیب ....
از مجموعه شعر :
طعم روزهای نیامده
بعد از آن سیب من آدم شدهام می دانی !؟
باخیالات تو همدم شده ام می دانی ؟!
تشنهی خاطره انگیز ترین بارانم
تشنهی اشک چو شبنم شده ام می دانی !؟
ای سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن !
بی تو مثل شب عالم شده ام می دانی !؟
بی تو از هر چه بهار است دلم می گیرد
بی تو عطر گل مریم شده ام ! می دانی !؟
*****
باز هم سیب نگاهی به تعارف بنشین !
به خدا باز من آدم شده ام می دانی !؟
مینی بوس
شباهت دارم این شبها به مینی بوس سالی سرد
که مرده پشت فرمانش کسی مثل سوالی سرد
پرستوهای دنیا در درون جعبه اش حبسند
بهاری را نمی رویند در تکرار بالی سرد
تمام صندلی های زمین را در خودش دارد
تمام مقصدش این است : جنگی با زوالی سرد
یکی از صندلی هایش معلم می شود اما
خودش را می کند گم در فراسوی مثالی سرد
تمام شب دلم دنبال آن گمگشته می گردد
کسی هرگز نمی یابم مگر مشق خیالی سرد
***
بگو در ایستگاه چندم دنیا نشستی تا
بچرخانم زمین را سوی تو دور از ملالی سرد !؟
جلیل آهنگرنژاد
از 5شنبه های روح کدامین فرعون است؟!
از پنج شنبه های روح کدامین فرعون است
این خاک
که بر جمعه ام میریزد؟
اسطوره ها که به خط شوند
راز این نفس خاک آلوده را
می توان بو کرد
من بهار را
از نفس یاغیان ایلم
دزدانده ام تا
« دروچ های چوبین » زمین
آخرین ستاره ی نظر کرده را گم نشوند
اما این خاک
که بر جمعه ی پنجره هامان می بارد
هم گنجشکها را تشنه می کند و
هم ستاره را دور !
شاید این خاک
شایدِ لاغر پوستین الهه ای است
که مهربانی اش را
هنوز
در کوچه پس کوچه های یک تیسفون خیالی
حراج کرده است
شاید این شاید
شوق گردبادی است
که در خیال شترانه ی صحرای عرب
به رقص برخاسته است
{ ما نمی دانیم را هر صبح بین واژه های ایل و آبادی قسمت نمی کنیم }
ای کاش زمین از روستای ما آغاز می شد
:« ببخشید !
می شود شما را با طعم بلوطهای زاگرس حس کنم ؟»
دوباره می نویسم :
« ببخشید می شود شما را ....»
امشب چه خیالهای عجیبی دوستم دارند !
فردا که زمین وباره آغاز شود
دیگر دم از «چگوارا»و «ساداکو » نمی زنم
پشت هشتی روزهایی سبز
در صدای هوره ی علی نظر نی نشینم و
برای قرشته ای با لباس کردی
که تشنهی من زمینی است
دست تکان می دهم
***
(عروسک های سارا با این آرزو به خوای رقتند که)
ای کاش زمین از روستای ما آغاز می شد
بهار از« برکو »
و عشق از کنار چشمهی« کیخسرو »

